ديروز پيشش بودم. او هم سرما خورده است. ر�تم عيادتش. توی خونه تنها بود. ط�لک مريض بود. توی تخت خواب دراز کشيده بود. رنگ و رو نداشت. من برايش موز خريده بودم. دلم می خواست تا آنجا که وقتم اجازه می داد پرستارش باشم.
کنار تخت نشسته بودم Ùˆ موهایش را ناز Ù…ÛŒ کردم Ùˆ او هم زير پتو بود. جلوی موهايش را ناز Ù…ÛŒ کردم. Ù…ÛŒ دانستم Ú©Ù‡ اين کار را دوست دارد. سعی داشتم با اين کار به خواب ببرمش. Ú¯Ù‡ گاه چشمهايش را باز Ù…ÛŒ کرد Ùˆ Ú©Ù…ÛŒ با هم ØµØØ¨Øª Ù…ÛŒ کرديم. در همان ØØ§Ù„ Ú©Ù‡ نازش Ù…ÛŒ کردم، دست ديگرم را بر روی سينه راستش گذاشتم Ùˆ آرام از روی لباس Ù�شار دادم. چشمان خسته ولی زيبايش را باز کرد Ùˆ به من لبخند زد Ùˆ دوباره چشمهايش را بست.
از روی لباس، سينه هايش را آرام نوازش Ù…ÛŒ کردم. او چشمهايش را بسته بود Ùˆ لبخند Ù…ÛŒ زد. در آن شرايط هيچ چيز از او نمی خواستم. جز اينکه بتوانم Ú©Ù…ÛŒ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ø´ کنم. Ú©Ù…ÛŒ آرامش کنم.
لباسش را بالا زدم و از روی سوتينش آرام سينه اش را می مکيدم و با دست ديگرم سينه ی ديگرش را نوازش می کردم. می دانستم که با اين کار به خواب نخواهد ر�ت، اما می دانستم که لذت می برد. می دانستم که اينگونه، آرام می شود.
سرم روی سينه اش بود و او دستش لای موهای من بود و آرام نوازش می کرد. از اينکه گاهی سرم را به روی سينه اش می �شرد، لذت می بردم.
خودش سوتينش را بالا زد و من مثل هر بار، �قط چندين دقيقه سينه هايش را تماشا کردم. بعد سرم را بر روی يکی از سينه هايش گذاشتم و دستم را بر روی سينه ديگر و چشمانم را بستم.
مدتی گذشت. سرم را آرام بلند کردم. چشمان زيبايش بسته بودند. لباسش را پائين کشيدم، پتويش را بالاتر بردم، پيشانی اش را بوسيدم و آرام ر�تم.
